جوان ناکام
وقتی اسماعیل جوان شیرین عقل محله یکی از زنهای کوچه را بغل کرد و به زور بوسید پدرش مجبور شد در زیرزمین خانه حبسش کند.از آن به بعد زن بیوه همسایه هر روز به اسماعیل که فقط چشمانش پیدا بود لحظه ها دلسوزانه خیره می ماند و با حسرت عشوه گری می کرد.
وقتی اسماعیل فرار کرد و بعد از چند روز نعشش کنار یکی از خیابانهای شهر پیدا شد بیوه زن لباسهای زیرخودش و اسماعیل را سوزاند. مادر اسماعیل تا سالها با حسرت میگفت" پسرم ناکام از دنیا رفت".
یک نصیحت مادرانه:
"پسرم تو دیگه داری مهندس می شی."
پ ن:این مینیمال مال من نیست.
تعطیلات در بهشت
آدم و حوا با یه خونهء شیک تو بهترین نقطه جهنم ،صاحب بزرگترین کارخونهء یخند.بهشت فقط برای تعطیلات جای قشنگیه.
تب ۴۰ درجه
تب داشت و احساس میکرد کابوسهای ندیده ،پلک هایش را سنگین کرده اند. آرام شیره تریاک را درنعلبکی پر از چای هم زد و هورت کشید. چشمانش را که بست یادش آمد از چند لحظه پیش تلفن زنگ میزند، گوشی را برداشت:((سلام عزیزم چقد داغی ببینم تو تب نداری؟))
